وصیت می کنم وقتی که می میرم ، مرا در تابوت سیاهی بگذارند تا همگان بدانند چه روزگاره سیاهی داشته ام . دستانم را باز بگذارند تا همه بدانند به او نرسیده ام ، چشمانم را باز بگذارند تا همه بدانند چشم انتظارش بوده ام ، دهانم را باز بگذارند تا همه بدانند حرفی را نا تمام گفته ام ، یخی را بر روی سنگ قبرم بگذارند تا با تابش خورشید آب شود و بجای عشقم گریه کند ، و دور قبرم را شقایق بکارند تا همه بدانند تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .
و یک شاخه گل رز قرمز ، که همه بدانند عاشق بود و عاشق از دنیا رفت .
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:16 توسط علی
|