می روم آشفته تا شهر دگر
گشته ام بیگانه با هر آشنا
می روم شاید شوم بیگانه ای
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست که به حرف هایم گوش کند ، وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است ، وقتی احساس میکنم دردمندترین انسان عالمم ، وقتی تمام عزیزانم که من را نادیده میگیرند و با من غریبه میشوند و کسی حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نمی کند ، وقتی تمام عالم را قفس میبینم ، بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم بی تفاوت می گذرم و حال چگونه میتوانم به ادامه زندگی امید داشته باشم .
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم
غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم
قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم
زندگی را
در کمال سختیها در کوه دلواپسیها
در اوج خوشیها دوست دارم
عشق را
در اوج بی وفایی ها
در قله اشکها
به زندگی هدیه می کنم .
تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غمه بی همزبانی !
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر این زندگانی ؟
راستش این چند مدت خیلی برام سخت گذشته ، نه این که خوده خدمت برام سخت باشه ولی تحمل اینکه بخوام ۲سال از عمرم رو این طوری بگزرونم برام خیلی سخته . شاید یه جورایی الان دارم حسرت چیزهایی رو که داشتم و قدرشون رو نمیدونستم رو میخورم .
به هرحال هر جوری بود الان ۴ماهش در حال تموم شدنه ( ۱۸همین ماه میرم تو ۵ ماه )ان شاءالله که بدش هم به خوبی میگذره . ( البته با دعای شما دوستان )
کوچیکه همتون سربازه خسته علی .