قصه حال من و تو از سرو جدا نمیشه
ای که از ما میگریزی ، اما با منی همیشه
من یه روز مثل تو بودم دل سنگو روح بیمار
حالا که غصه نداری برو از دم دل ای یار
برو که خصلت ما رو با چه سر سختی شکستی
ای نه کافر نه یهودی ای که نه خدا پرستی
من و با پای برهنه با تنی تشنه و بی تاب
لب اون چشمه گذاشتی که به هیچ کس نمیداد آب
اما با این همه ظلمم حتی با این همه کینم
حاضرم بمیرم ای یار گریه تو رو نبینم
روز اول که ز گل ، می سرشتند انسان
سنگی اندر دلشان بود ، همان شد دلشان
داره گریم میگیره ، نه نمیخوام داره اشکم میریزه رو گونه هام
نمیخوام گریه کنم ، نه نمیخوام آهای ای اشک ، نریز رو کونه هام
بس که اشک ریختم دیگه خسته شدم من از این زندگی هم خسته شدم
دیگه این شبها چرا صبح نمیشه چرا غصه ها فراموش نمیشه
چرا هیچ خوشی ای نیست جای غمهارو بگیره
چرا هیچ کس نمیاد دسته ما رو بگیره
داره خندم میگیره ... داره گریم میگیره ... چه کنم تو این دیار ... داره قلبم میگیره...
گربمیرد دختری ، از قلب او روید گلی
گر بمیرند دختران ، دنیا گلستان میشود
گربمیرد پسری ، ماتم بگیرد دختری
گربمیرند پسران ، دنیا شود ماتم سرا
ای آبشار ، نوحه گر از بهر چیستی ؟
چین بر جبین فکنده ، ز اندوه کیستی ؟
دردت چه درد بود که چون من تمام شب
سر را به سنگ میزدی و میگریستی ؟
خوب رویان جهان مهر ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
با تشکر از آقا بهزاد صفری . ۰۸/۰۳/۸۵
کوچیک همتون علی .